علی الخصوص فرشته های ناز ام اسی![]()
فکر کنم چند وقتی نیام و ننویسم
...یه جورایی خسته ام زیاد...البته من از اولشم وبلاگ نویس نبودم...خودم خوب این میدونم
...ولی شد دیگه تکیه زدم بر جای بزرگان
...بدم نبود اما آلان دیگه نمیتونم...چون نوشتن یا اتنخاب موضوع...نیاز به تفکر داره ...کلا کار سختیه
ولی وبلاگم دوست دارم رنگش قالبش اسمش و حتی آهنگش یه جورایی شبیه خودم
آهنگش خیلی دوست دارم![]()
خلاصه جونم بگه براتون بد جور دلم میگیره وقتی فکرش میکنم نیام
ولی خب فعلا نمیتونم ...
...برم بر میگردم...حتما
چون دوستتون دارم![]()
دارم میرم سراغ دفترم و بنویسم مثل همیشه...دلم پیش دفترم ..ایوون خونه مون و لیوان گنده چاییم و دنیای آبی ذهنم و جویدن ته مدادم احساس میکنم از دنیای خودم فاصله گرفتم...صدام میکنه
...اما اگه بیام با داستانم میام
داستان بلندی که نوشته خودم
در مورد بخشی از زندگی من و یا شما...![]()
خدا نگهدار همه تون
تا بعد![]()

همیشه بهاری باشید![]()
نگـــــــــــار![]()
از اول اینکه اسم سفر به کربلا پیش اومد نگرانی با من و خانواده ام بود ...هم مساله داروی اونکسم هم گرمای بیش از حد عراق چون از زوار قبلی شنیده بودیم که گرمای طاقت فرسایی داره عراق
اونکس که با خودم نبردم ...گفتم بی خیالش این همه وقت زدم حالا یه هفته نمیزنم چی میشه مگه...اخه اگه میخواستم داروم ببرم باید میرفتم دفتر کاروان فرم پر میکردم و دنگ و فنگ زیاد ...
دم مرز مهران که رسیدیم شب بود ولی عجب گرمایی ...من خودم کویریم ولی گرماش خیلی زیاد بود روز بعد مرز صفر خطی با عراقی ها کلی معطلمون کردن یه چیزی حدود 3-4 ساعت ...گرما گرما گرما...هفته قبل از سفرم ..خیلی خسته بودم دست چپم کلا زیاد با هام نبود ضعف و خستگی زیادی داشت و گرمی هوا هم چند برابر اذیتم میکرد ...نگرانی تو چهره مامان و بابام قشنگ معلوم بود...از گرمای زیاد نشسته بودم رو صندلی تو سایه...سرم درد گرفته بود حالم بد بود بد...خیس عرق بودم چشمام تار بود از گرما...
که مامانم گفت چطور میتونی یه هفته تحمل کنی ...رنگ و روت نگاه کن...بابام همین جوری که شیشه آب به صورتم نگه داشته بود گفت میشه از همین جا برگشت عیب نداره..نمیریم...گرما این جوری باشه که اذیت بشی نه ما راضیم نه خدا...ایشالله نوبت بعد...گفتم نه میتونم..ولی واقعا نمیتونستم...اتوبوس تا مهران خسته ام کرده بود گردنم با هزار ترفند مامانم برای صندلی های اتوبوس باز هم بد درد گرفته بود...دستم گزگز میکرد...کتفم میسوخت و گرما تشدیدش میکرد...من همیشه از خستگی های ام اس نالیدم
تازه مهم ترین مساله این بود که اتوبوس های عراقی از اون بنزهای قدیمی بدون کولر بود هر کی برگشته بود از کربلا میگفت وای از اتوبوس ها عراقی گرم گرم گرم...مردیم از گرما
خیلی ناراحت بودم...بیشتر برای مامان بابام........داداشم گفت نگار چته...چرا بغض کردی گفتم بیا حالا هم اومدیم کربلا ...همش نگرانی...به خاطر من...لعنت به این شانس این جام گرفتار این در به در شدم...داداشم مثل همیشه با چشمای ارومش گفت...توکلت علی الله..اخم نکن
از مرز با هزار مکافات و بازی در اوردن های عراقی ها رد شدیم...نگاه به اون لباس های نظامیشون میکردم با اون کلاه قرمز کج...یاد فیلم جنگی های خودمون میافتادم واین که چقدر جوون مای کشتن دلم میخواست بزنم تو گوششون...اما دستم توان نگه داشتن کیف خودم رو هم نداشت...گرما بد رقم حالم گرفته بود تازه فکر اون ور مزر و این همه شهرهای مختلف و اینور و اونور رفتن تو گرمای سوزان عراق با ماشین بی کولر و از طرفی نگرانی و دلواپسی مامان بابام ...این که حتی فکر برگشت به ذهنشون رسیده بود اونم به خاطر ام اس... من کلافه ام کرده بود...کم بود گریه کنم..آروم آروم ...آخر از همه ...بی حال و کسل از سوله مرزی اومدم بیرون به طرف اتوبوس های عراقی با خودم میگفتم خدایا...خستگی اتوبوس با من ...یه کاریش میکنم...دست و گردنم نگه میدارم اما گرماش چیکار کنم...نمیتونم...مامان بابام چی...دو تا فحشم به خودم دادم دو تا هم به ام اس...که اگه نبود الان این همه درد سر نبود ...
دیدم داداشم صدامیزنه...بدو بیا بدو نگار بدو ...نگاهش کردم...خودش دوید با یه خنده خوشگل رو لباش گفت از دست تو نگار...نگاه کن اون ور اون اتوبوس سفیده...ماشنم ما تو عراقه
باور نمیکنید یه ولوو سفید تمیز و نو با چه کولری مثل ماشین سواری خنک خنک...هاج و واج بودم..رفتم بالا دیدیم مامان بابام با دیدن من شروع به خندیدن کردن و گفتن اینم کولر ...امر دیگه نیست
آرامش خاصی تو نگاه و صدای مامان بابام بود خیلی دوست داشتم..نشستم کولر بالا سرم خیلی خوب خنک میکرد به قولی نفسم بالا اومد خنک بود خنک خنک... که رییس کاروان اومد بالا و گفت
باریکلا عراقی ها...من 35 بار اومدم عراق کلی کاروان زوار ایرانی اوردم و بردم بعد از این همه وقت اولین بار ماشین کولر دار گذاشتن ،بی سابقه است...حتی به ماهم خبر ندادن واگرنه انقدر یخ این ور اون ور نمیکردیم تازه راننده اش گفت تا اخر سفر همین ماشین شهر به شهر عوض نمیشه...حکمتش چی بوده ؟...نمیدونم
منم خندیدم مامانم گفت خدا خیلی دوست داره...اما داداشم گفت نه خدا حوصله نق نق و اخم کردن های تو رو نداره...همین..بعدشم خودش کلی خندید شایدم داداشم راست بگه
منم تو دل خودم گفتم در دو حال من خیلی دوسش دارم...هم خودش هم ام اسش ...هم حمکتش کارهاش که هیچ وقت نمیفهمیم
خدا اشاهده من تو این سفر غیر رفت و برگشت تو مرز صفر خطی دیگه گرما نخوردم اگه برق هتل هامون میرفت سریع موتور برق روشن میکردن...خنک خنک خنک...خدایا به پاس همه مهربانی هایت شکر...حتی به خاطر ام اس
این جاست که میگن اگر خدا تو را به لبه پرتگاه نزدیک کرد بیم به خود راه نده یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردن خواهد اموخت
بـــــار بگشـــــــــایید اینجـــــــا کربلاست
آب و خاکـــــش با دل و جان آشنــاست
السّــــــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا
السّـــــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا
السّــــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق
وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق
السّـــــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم
قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبـــــــــــرم
کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی
مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی
آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن
بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن
تا چند روز دیگه عازم کربلا هستم...
اگه از دست من ناراحتی دارید حلال کنید
زیارت ایوان غریب حرم آقا امیرالمونین (ع)
ایوان نجف
فقط برای دوستای ناز ام اسی
قول میدم فقط به یاد شما باشم

برام دعا کنید ...اگر عمری بود بر میگردم ![]()
دوستتون دارم ...تا بعد
خدا نگهدار![]()
وقت طلاست ...
هنوزم شاید قدرش نداریم اما خیلی وقت ها آرزو میکنیم ای کاش به عقب بر میگشت و من ...
اما هیچ وقت نمیشه...و در آینده هم تکرار گذشته و قصه عادت
خیلی به اشتباهات گذشته ام فکر میکنم و حسرت خیلی از زمان های از دست رفته رو میخورم ...
موقعیت ها یا زمان هایی که شاید هنوزهم درمسیر زندگی قرار داشته باشن...
ومن باید بدستشون بیارم اما
اما...گاهی دیگه فرصت جبران یه اشتباه نیست

من خیلی فکر کردم و دیدم اصلا دلم نمیخواد زمان عقب برگرده...
اشتباهاتم زیاده پس:
سعی میکنم آینده رو خوب بسازم
اما اگه زمان به عقب بر می گشت شاید...
داستان قشنگ
"" پینوکیو""
برای
پسر دایی کوچولوم
تعریف میکردم...یه لحظه خودم رفتم به فکر که ....
اگه این داستان واقعی بود و همه ما وقتی دروغ میگفتیم دماغمون بزرگ میشد
؟؟؟چی میشد؟؟؟![]()
تازه از ما چوبی نیست که با یه اره بشه حلش کرد حداقل
۳ میلیون
باید باشه که قابل تحمل بشه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم تا حالا داستان درخت آرزوها را شنیدید یا نه؟؟؟
داستان های متفاوتی داره...شاد...غمگین
درختی که به اون تکیه میدن و آرزو میکنن
تا حالا درخت آرزوتون تصور کردید...
اگه درخت آرزوتون به ثمر بشینه ...فکر کردی دوست داری اولین میوه اش چی باشه؟؟؟

نگــــــــــــــــــــار:
خیلی فکر کردم...کلی آرزو ردیف کردم اما ! ! ! !
دیدیم بزرگترین آرزوی من
یا شاید تنها توقع من از این دنیا؟؟؟؟
خدایا پیر کن ![]()
اما
مرا محتاج به غیر مگردان...![]()
دکتر افشار نامی تعریف کرد که...
پس از فوت پدرم عموی خوبم که مثل پدرم و شاید هم بیشتر دوستش داشتیم ولی متاسفانه دور از شهر ما زندگی میکردند ...
رهسپار خانه ما شد...
بیشترین غم و ماتم از فوت پدرم در چهره عموم مشخص بود واقعا صمیمانه همدیگر رو دوست داشتن ...دوست داشتن در کنار یه احترام سنگین و یک نجابت خاص در نگاهشون...احترامی که هیچ وقت به رازش پی نبردیم تا این که...
بعد از چند روز از موندن عمومنزل ما...همه ماها رو جمع کرد وگفت از پدرتون چه میدونید کی بود و چی داشت.و......
و شروع کرد به صحبت از پدر خدا بیامرزم از زمان بچگی ،بازی ها و...تا رسید به اینکه میدونید دارایی واقعی پدرتون چقدر بود...هرکسی یه چیزی گفت اما...اما عموم یه چیز عجیب گفت یه فهرست بلند اززمین و املاکی در شهرهای مختلف که سرمایه مشترک بین اون دو نفربود وما هیچ کدوم نمیدونستیم پدرمون انقدر املاک داشته
عموم گفت سند این ها به نام من اما من تمام کمال سهم پدر خدابیامرزتون با سود و....بطور کامل حساب کردم تحویل شماها، تا از دین اون مرحوم خارج بشم و گفت مثل برادر دوستش داشتم از برادرم به من نزدیک تر بود و گریه کرد
همه ما مات و مبهوت از حرف عمو ...که ادامه داد
هم محله ای بودیم و هم بازی و خیلی نزدیک ...پشت هم بودیم مثل دو تا برادر واقعی اون برای من زن گرفت من هم برای اون...از هیچ شروع کردیم به همه چیز رسیدیم...هیچ وقت دروغ نگفتیم بهم حتی اگه میدونستیم اون یکی ناراحت میشه قسم خوردیم مثل برادر بمونیم و موندیم ...حالا که برادر من رفته من نسبت به خونواده اش احساس دین و تعهد دارم...این تمام کاری بود که گردن من بود ...
پرسیدم "دکتر افشاری" :چرا هیچ چیزی نگفتید و دوست بابام که همون عموم باشه گفت برادری به خون نیست من و برادرم یک سر و سری با هم داشتیم که از حکم خون بالاتر ولی...
یه خواهش دارم من یه امانتی دست پدرتون دارم که روی قلبم سنگینی میکنه قرار شد هر کی زودتر رفت اون یکی امانتی ها رو جابه جا کنه این امانتی پدرتون دست من ...لطفا امانتی من هم بیارید...
هر کسی یه چیزی گفت اما اون امانتی هیچ کدوم ازاین ها نبود تا که پرسیدم چیه اون امانتی؟
و اون بزرگوار گفت قرآنی که پدرتون تلاوت میکرد و برام بیارید ...یه قرآن ساده معمولی نه جلد خاصی نه رنگ خاصی ...
همه تعجب کرده بودیم ...
قرآن به دست گرفت ...باز کرد و یه تیکه پارچه کوچیک از زیر جلدش بیرون آورد...گفت این امانتی من دست پدر خدا بیامرزتون...من رفتم خدا نگهدارتون بلند شد بره که با اصرار ازش خواستیم برامون تعریف کنه که گفت:
این یه تیکه پارچه یه عمر دوستی و معرفت و برادری و... پارچه رو باز کرد...
باورش سخت اما توی اون تیکه پارچه یه دونه موی بود یه موی سبیل که عموی من گرو و امانت به دست بابام داده بود و بابام تمام زندگیش و اطمینان و اعتمادش...
حرمت و معرفت بین پدر من و عموم به یه مو بند بود...موی سبیل
""نگــــــــــــــــــــار"":
برای خود من هم سخت قبول کردنش اما من این داستان مستقیم از دکتر شنیدم و مات و مبهوت بودم که دکتر از من پرسید چی شد ؟ ومن فقط تونستم با یک لبخند پاسخ بدم!!!
و مثل داستان قبلی باز هم عکسی پیدا نشد![]()
دل کسی مشکــــن دمـــــــی به پنجه زور
که این شکستن دل بی صدا نخواهد ماند

دلم رو شکوند...دلش شکوندم...
بیشتر دلت شکستن یا بیشتر دلی رو شکستی؟
جوابش بمونه تو دل خودمون اما...
امان از دلی که شکست
گاهی لازم اصول تغیر داد...
دوست دارم متفاوت بنویسم
نمیشه همیشه بهار بود
چهار فصل برای گذران زندگی لازم
دوست دارم بنویسم...
که گاهی...
گریه بر هر درد بی درمان دواست

طوفان اشک هایم ...باز هم آرام کرد قلبم را...
لیلی و مجنون قرن بیستم
رضا پسری اهل ملایر بود با هیکلی مناسب و ورزیده ومثل تمامی جوانان هم دور خویش عشق موتور و موتور سواری...اما روزی از همین روزگار رضا سوار برموتور با خانمی کلاسور به دست تصادف میکنه و تمامی جزوات خانم پخش زمین میشه آقا رضای ما موقعی که به خودش میاد و از اون خانم معذرت خواهی میکنه تازه متوجه میشه یه چیزی گم کرده و اون دلش بوده....؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
بله تا اینجا شبیه همه داستان های عاشقانه است اما بشنوید بقیه ماجرا را...معشوقه اقا رضا حدودا ۴ سالی از ایشون بزرگتر بوده و از نظر خانوادگی شاید به قول خودشون بهم نمیخوردن...الله اعلم...جونم بگه براتون پافشاری برای خواستگاری از جانب اقا رضا و اکراه و عذر خواهی از جانب خانواده دختر و خانواده خود اقا رضاادامه داشته تا اون جا که...اقا رضا را میفرستن جنگ...جبهه...بــــــــــــــــــــــــــله...جناب مجنون از خانم لیلی دور میافته کارش گریه و غصه و به هر دری میزنه یه روز نه یه ساعت نه یه دقیقه مرخصی بگیره و بره در سر کوی لیلی مسکن گزیند ولی ...امان امان از شانس...تا این که از طریق نامه خبر دار میشه لیلی خانم خواستگار داره سمج تکانی به پر و بالش نده دلداده اش پر دادن رفته...هر چی مرخصی رو طلب میکنه کسی گوشش بدهکار نیست میمونه چیکار کنه ....عاشقه... راه نداره ... تا اینکه بر خلاف اینی که میگن عاشق ها گیج اند آقا رضای ما راه حل پیدا مکینه؟؟؟؟
با چه ترفندی مخ پزشک اردو گاه میزنه و با هم دست به یکی میکنن و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمامی دندان های اقا رضا رو از اول تا اخر هم ردیف بالا هم ردیف پایین از دم می کشن اقا رضا میشه بی دندون بی دندون
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دندون فقط به عشق لیلی...بعدش هم کلی با ضربه میزنه رو زخم دندوناش تا خون میافته و بالاخره...مرخصی رو رو هوا میگیره البته نه تنها مرخصی بلکه معافیت رو هم میگیره و ...عازم کوی لیلی میشه
دم در خونه لیلی خانم با کله کچل بی دندون قیافه دربه داغون...دقیقا عین مصداق از جنگ بر گشته ها بدون هیچ تعارفی میره و میگه فقط من...
خانواده لیلی خانم دیگه چاره ای نداشتن عاشق پیشگی اقا رضا و دلداگی لیلی خانم ....بله... بادا بادامبارک بادا ...
اقا رضای ما یا همون مجنون قرن بیستم با کله کچل بی دندون میشینه سر سفره عقد لیلی و پس از گذشت سال ها هنوز هم لیلی و مجنون ...لیلی و مجنون اند با دو تا بچه خوشگل و ناز...
هر چی گشتم عکس مناسبی پیدا نکردم...
حقیقتش نوشتم لیلی و مجنون قرن بیستم اما عکسی نداد بهم![]()



